متن حكایت نصرالدین هر روز در بازار گدایی میكرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سكه به او نشان میدادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سكه به او نشان می دادند و نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آوردهام. شرح حكایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک) نصرالدین با بهرهگیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، قیمت كمتر و ترویج، كسب و كار �گدایی� خود را رونق میبخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل میكند و از طرف دیگر مردم را تشویق میكند كه به او پول بدهند . �اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
۱۳۸۸/۰۹/۱۵
نصرالدین همیشه اشتباه میكرد
متن حكایت نصرالدین هر روز در بازار گدایی میكرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سكه به او نشان میدادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سكه به او نشان می دادند و نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آوردهام. شرح حكایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک) نصرالدین با بهرهگیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، قیمت كمتر و ترویج، كسب و كار �گدایی� خود را رونق میبخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل میكند و از طرف دیگر مردم را تشویق میكند كه به او پول بدهند . �اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند
۱۳۸۸/۰۴/۱۱
شیخ جنید
Begin pArSTools.com -->
آوردهاند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسمالله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و هر لقمه كه ميخورم «بسمالله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم.. بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو ميخواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نميداني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نميداند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را ميداني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن ميگويي؟ عرض كرد سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و رسول دعوت ميكنم و چندان سخن نميگويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت ميكنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نميداني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نميدانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني، آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه ميخوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليهالسلام) رسيده بود بيان كرد. بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نميداني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز. بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.
اعتراف
Begin pArSTools.com -->
مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت.«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»«چی می خوای بپرسی پسرم؟»«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»
زمانهای قدیم
Begin pArSTools.com -->
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛. فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ...یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم..» عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
۱۳۸۷/۰۹/۲۸
حافظه شگفتانگیز خانم پرایس
Begin pArSTools.com -->
به نظرتان خیلی خوب نمیشد، اگر میتوانستیم همه چیز را به خاطر بیاوریم، مثلا میتوانستیم همه لحظات زندگی مهم زندگیمان یا مثلا همه برخوردها و حوادث بیاهمیت یا لحظههای پیروزیهایمان را به یاد بیاوریم؟!چه میشد اگر هیچ خاطرهای محو نمیشد و ما میتوانستیم هر لحظهای که اراده کنیم، خاطراتمان را به یاد بیاوریم!«جیل پرایس» ۴۲ ساله، زنی مقیم کالیفرنیا، کسی است کسی است که حافظه شگفتانگیزی دارد. برای مثال او حتی میتواند بگیود که روز تولدش، چند شنبه بوده است و بلافاصله میتواند بگوید که دو روز بعد از تولدش، یخبندانی در لس آنجلس رخ داده است.اشپیگل در همین مورد مقالهای دارد که بد ندیدم، خلاصهای از آن را در وبلاگم منتشر کنم:مصاحبه خبرنگار اشپیگل با خانم پرایس در رستورانی انجام شد، جالب بود که پرایس به عنوان یک مشتری ۲۳ ساله این رستوران، چزئیات زیادی را از این رستوران به یاد میآورد، او به یاد میآورد که نخستین بار ۲۰ سپتامبر سال ۱۹۸۵ همراه پدرش به این رستوران رفت. او به یاد میآورد که آن زمان کلاه بزرگی به سر داشت ،او حتی غذایی را که ان زمان سفارش دادند، حرفهایی که سر میز شام زدند، چهره گارسون و جزئیات زیاد دیگری در مورد محیط رستوران را هم به خاطر سپرده است.خانم پرایس به وضوح بسیاری از خاطرات کودکیاش را به خاطر میآورد، ولی جالب است که او حافظه او دقیقا از روز سه شنبه ۵ فوریه سال ۱۹۸۰، قوت بیشتر گرفته است و از این تاریخ او همه حوادث روزانه را به یاد دارد.علاوه بر حوادث روزمره، خانم پرایس تاریخ وقوع همه رخدادهای مهم خبری را به یاد میآورد: اینکه کی هواپیمای کنکورد سقوط کرد، چه زمانی جنگ دوم خلیج فارس شروع شد یا چه زمانی او جی سیمپسون دستگیر شد.یک بو، یک کلمه یا یک ترانه میتواند خانم حافظه خانم پرایس را تحریک کند و باعث به خاطر آوردن خاطراتی شود و همین خاطرات هم به نوبه خود خاطرات دقیق دیگری را برمیانگیزانند. طوری که یک چرخه پایانناپذیر خاطرات در سر او شکل میگیرد.داشتن یک حافظه کامل، ممکن است در نگاه اول چیز فوق العاده خوبی به نظر برسد. اما گاهی فراموش کردن هم نعمتی است. خانم پرایس هم مثل همه، نقاط تیرهای در زندگی خود دارد: مناقشات خانوادگی، بیماری سرطان مادرش و همچنین مرگ زودهنگام همسرش. به خاطر آوردن این نقاط تیره زندگی باعث شده بود که او دچار افسردگی شود. به همین خاطر او روزی، یعنی دقیقا در روز پنجم ژوئن سال ۲۰۰۰، در گوگل کلیدواژه «حافظه» را جستجو کرد.جستجوی آن روز پرایس او را به «جیمز مکگو» رساند.
حافظه معنایی در برابر حافظه تصادفیجیمز مکگوی ۷۶ ساله، یک متخصص پیشروی حافظه است. او در دانشگاه ایروین کالیفرنیا، مرکز نوروبیولوژی یادگیری و حافظه را تاسیس کرده است و تا به حال ۵۰ مقاله آکادمیک و چندین کتاب نوشته است.او بعد از آگاهی از مورد خاص خانم پرایس تصمیم گرفت، حافظه شگفتانگیز او را به صورت اختصاصی مورد مطالعه قرار بدهد و در نخستین قدم او به کمک همکارانش پرسشنامههایی برای ارزیابی حافظه وی طراحی کرد، مثلا در یک تست از پرایس خواست شد که تاریخ دقیق عیدهای پاک را از سال ۱۹۸۰ به بعد بنویسد و برای این کار ۱۰ دقیقه به او وقت داده شد.مکگو دریافت که حافظه خانم پرایس فقط در بعضی جنبهها و بیشتر در مورد حوادث روزانه خود او توانمند است، حافظه او در بهخاطرسپاری اعداد و اشعار خوب نیست، همچنین او نمیتواند چیزهایی را که ربطی به زندگی روزانه او ندارد، به همان قدرت به حافظه بسپارد.
حافظه چیست؟حافظه به معنی شکلگیری طرحهایی بین سلولهای عصبی است. این طرحهای خاص ارتباطی، وقتی ایجاد میشود که سیناپسها یعنی نقاط اتصال بین سلولهای عصبی، مدتی تحریک شوند. هر چقدر چیزی بیشتر تکرار شود، احتمال ایجاد پیوند پایدار بین سلولهای عصبی و در نتیجه ایجاد یک حافظه بلندمدت بیشتر میشود.در نیمه دوم قرن بیستم تئوری جالبی در مورد حافظه ارائه شد: اگر خاطرهای تأثیر بیشتری روی احاسات و عواطف یک فرد بگذارد، احتمال اینکه با جزئیات بیشتر وارد حافظه شود و ماندگاری آن بیشتر باشد، بیشتر میشود.مغز قسمتی به نام سیستم لیمبیک دارد، در این سیستم قسمتی به نام آمیگدال وجود دارد که وظیفهاش تحلیل احساسات است. خاطراتی که از نظر آمیگدال، بیشتر برانگیزاننده احساسات باشند، به کمک قسمت دیگری از مغز به نام هیپوکامپ، با احتمال بیشتری وارد حافظه بلند مدت میشوند.اما ظاهرا این قاعده در مورد، خانم پرایس صادق نیست و همه حوادث بیاهمیت وارد حافظه بلندمدتش بیشتر میشود. مکگو و همکارانش مدتی است که به کمک MRI مغز خانم پرایس و دیگر موارد مشابه را مطالعه میکنند ، آنها دریافتهاند که قسمتهای خاصی از مغز آنها بزرگتر از حد طبیعی است. نتایج تحقیق آنها به زودی منتتشر خواهد شد.
آرزوی کافی برای تو مي کنم
Begin pArSTools.com -->
اخيراً در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که ميخواست و احتياج داشت که گريه کند. من نميخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که ميدانيد براي آخرين بار است که او را ميبينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي ميکنم چرا آخرين خداحافظي؟ " او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي ميکنه. من چالشهاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . " "وقتي داشتيد خداحافظي ميکرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ميتوانم بپرسم يعني چه؟ " او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن." او مکسي کرد و درحاليکه سعي ميکرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ما ميخواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته ميماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد : "آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است. آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشيها به بزرگترينها تبديل شوند .آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه ميخواهي راضي باشي .آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي.آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت . مي گويند که تنها يک دقيقه طول ميکشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت ميکشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول ميکشد تا او را فراموش کنيد . اگر دوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نميکنيد بفرستيد و همچنين براي کسي که اينرا براي شما فرستاده است. اگر آنرا نفرستيد يعني که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده ايد .از زندگي لذت ببريد !
اشتراک در:
پستها (Atom)
